تبلیغات
خدمت به دانش آموزان دچار مشکلات یادگیری Learning Disability - یک داستان خواندنی
 
خدمت به دانش آموزان دچار مشکلات یادگیری Learning Disability
کمک به دانش آموزان دچار مشکلات یادگیری و اطلاع رسانی به اولیا و معلمان
درباره وبلاگ


هدفم فقط و فقط خدمت به کودکان سرزمینم است. بخصوص دانش آموزان LD که مورد نامهربانیهای زیادی قرار می گیرند.
دست همه دوستان و بزرگواران خوبم را برای همکاری می فشارم.

مدیر وبلاگ : خلیل حسین پناهی
نظرسنجی
مطالب این وبلاگ تا چه حد برای شما مفید می باشد؟








چهارشنبه 28 فروردین 1392 :: نویسنده : خلیل حسین پناهی
نویسنده:  صلاح رحیمی مربی مرکز ستایش
                                                                        رهایی

در خانه نشسته بودم و به تلویزیون نگاه می کردم، بچه ها را می دیدم که به نوبت شعر می خواندند و بقیه برای او دست می زدند و شادی می کردند.چه قدر دوست داشتم که من هم مثل آن ها شعر می خواندم و دیگران برای من دست می زدند. آخه من هر موقع حرف می زدم دیگران به نحوه حرف زدن من می خندیدند چه رسد به اینکه شعر بخوانم. میان فامیل هم همینجور بود دوست داشتند من حرف بزنم و آنها به من بخندند، دلقک سیرک اطرافیان شده بودم

 در مدرسه هم به همین صورت بود، معلم می گفت: درس رو بخوان، می خواندم. تشویق که نمی شدم هیچ بلکه می گفت چی می گی؟ مگه این قد مشکله؟ و می گفت برو بشین. دیگر معلمم هم از من نمی پرسید و نمی گفت که برایش درس را روخوانی کنم. کم کم گوشه ی اتاق و جلو تلویزیون شد مکان ثابت من، تا اینکه روزی تلفن خانه زنگ خورد. مامانم گوشی را برداشت. انگار که با یک ناشناس صحبت می کرد. مادرم گوشی را گذاشت و با لبخندی رو به من کرد و گفت: قربونت برم برای تو تماس گرفته بودن. گفتند که فردا به مرکز یادگیری بیایید. در این مورد هیچ نمی دانستم. فردای آن روز همراه مادرم به مرکز رفتیم. مرکز ساختمانی نسبتا بزرگ، که مثل مدرسه خودم بود با این تفاوت که آنجا سروصدایی نبود. تو دلم دلشوره ای عجیب داشتم در راهرو آقایی را دیدم انگار می دانست که ما تازه وارد هستیم. ما را به اتاق مدیر راهنمایی کرد. مدیر بعد از خوش آمد گویی ما را به یکی از کلاس ها برد. آقایی پشت میز نشسته بود که بعدا فهمیدم مربی من است. پرونده هایی را کنار دستش بود رو نگاه می کرد. با ما احوال پرسی کرد تعارف کرد که بشینیم ما هم نشستیم. به مادرم گفت: دخترتون رو مدرسه به مرکز معرفی کرده تا مشکلی رو که در درسهایش دارد رو رفع کنیم. سوالاتی را از مادرم پرسید. سپس سوالاتی را از من پرسید و چیزهایی رو در برگه ای می نوشت. و عکس هایی را جلویم می گذاشت و من مرتب می کردم باز هم یادداشت می کرد. دو سه جلسه ای همین جور از من سوال می پرسید. بعد از اون پرسش و پاسخ ها کارتی را آورد و به من داد و گفت در ساعاتی که در کارت نوشته ام باید در مرکز حاضر شوم. در جلسات بعدی از درس های ریاضی و فارسی سوالاتی را از من پرسید. یک بار هم ازم املا گرفت. انگار که همه را خوب جواب می دادم، چون خیلی تشویقم می کرد. در یکی از جلسات اولیه به مادرم گفت دخترتون از لحاظ درسی مشکلات جزیی دارد، فقط در ادای بعضی حرف ها مشکل دارد، که با انجام تمریناتی رفع می شود. کمی هم کم روست. هر جلسه که به مرکز می رفتم بادکنکی را می ترکاندم سپس وارد کلاس می شدم. در کلاس شعله شمع را فوت می کردم، زبانم را می چرخاندم یا روی میز شنی چیزهایی می نوشتم، نقاشی می کردم، شن ها را فوت می کردم، توپ را پرتاب می کردم. به توصیه مربی همین کارها را در خانه هم انجام می دادم. مری برادرانم را تشویق می کرد که من رو به میان دوستانم ببرند تا با آنها بازی کنم. یا با من دوچرخه سواری کنند. بعضی کلمات هم که حاوی حرف هایی بودند که نمی توانستم ادا کنم به من داد تا در خانه تمرین کنم. بعضی اوقات هم برایم داستان می خواند و من خوب گوش می کردم سپس خلاصه داستان را برای او می گفتم. فکر کنم به معلمم هم گفته بود که به من بیشتر فرصت خواندن در کلاس را بدهد، چون گاهی اوقات چند خط از درس ها را من برای همکلاسی هایم می خواندم. وضع به همین منوال می گذشت کم کم در ادای حرف ها مشکلاتم کمتر شده بود. هروقت برای مربی متنی را می خواندم هر بار از دفعه ی قبلی بیشتر تشویق می شدم. مربی می گفت خیلی خوب شدی. خانواده ام هم از این که دیگر می توانستم خوب حرف بزنم و صداها را خوب ادا دکنم خیلی خوشحال بودند. دیگر در مهمانی ها حرف زدن من مایه خنده دیگران نمی شد. بچه های فامیل و آشنایان من رو به خاطر حرف زدنم مسخره نمی کردند. چون درسهایم خوب بود بعضی وقت ها به دیگران هم املا می گفتم.

روزی در حیاط مدرسه مشغول بازی بودم که معاون مدرسه من رو صدا زد که به دفتر مدرسه بیایم. من هم رفتم، معلم ها در دفتر مدرسه نشسته بودند مربی هم آنجا بود با معلم حرف می زد. سلام کردم و با مربی هم احوال پرسی کردم. متنی را به من دادند، گفتند بخوان من هم خواندم. معلم گفت خیلی خوب شده و از مربی تشکر کرد. مربی رو به من کرد و گفت عزیزم دیگر با توکاری نداریم برو با بچه ها بازی کن. من هم از مربی خداحافظی کردم و خوشحال به میان دوستانم برگشتم. انگار که بار سنگینی را از دوشم برداشته بودند. حالا دیگر برای هم کلاسی هایم شعر می خوانم و قصه می گویم. دیگر کمرو نیستم و از سخن گفتن خجالت نمی کشم.

احساس رهایی می کنم.





نوع مطلب : روانشناسی، اختلالات یادگیری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 22 مرداد 1397 10:21 ق.ظ
Ӏ read this article complеtely rеgarding tһe difference of hottest andd preѵious technologies, it'ѕ amazing
article.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 06:40 ق.ظ
Hi, I believe your website might be having browser compatibility issues.
When I look at your website in Safari, it looks fine however, when opening in Internet Explorer, it has some overlapping issues.
I merely wanted to provide you with a quick heads up!
Aside from that, great website!
سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 01:11 ب.ظ
Hmm it appears like your website ate my first comment (it was extremely long)
so I guess I'll just sum it up what I wrote and say, I'm thoroughly enjoying your blog.
I too am an aspiring blog writer but I'm still new to the whole thing.
Do you have any suggestions for first-time blog writers? I'd genuinely appreciate it.
شنبه 2 اردیبهشت 1396 11:22 ق.ظ
Cool blog! Is your theme custom made or did you download
it from somewhere? A theme like yours with a few
simple adjustements would really make my blog jump out.
Please let me know where you got your design. Thanks
جمعه 1 اردیبهشت 1396 05:42 ب.ظ
Hey I know this is off topic but I was wondering if you knew of any widgets I could add to my blog that automatically tweet my
newest twitter updates. I've been looking for a plug-in like this for quite some time and was hoping maybe
you would have some experience with something like this.
Please let me know if you run into anything. I truly enjoy
reading your blog and I look forward to your new updates.
یکشنبه 31 شهریور 1392 06:29 ب.ظ
خیلی جالب بود.
سه شنبه 3 اردیبهشت 1392 04:26 ب.ظ
سلام از این که نسبت به بنده لطف دارید سپاسگزارم من adsl دارم و سرعت اینترنتم خوب است تا حالا متوجه نشده بودم که وبم دیر باز می شه شاید علت آن حجم زیاد عکس ها موجود در وب باشد.امیدوارم بتونم این مشکل را رفع کنم.
دوشنبه 2 اردیبهشت 1392 04:23 ب.ظ
تصورات کودک ناتوان در یادگیری را خیلی جالب از زبان او بازگو کرده اید.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Flag Counter